تبلیغات
حرف دل - سرود مردی که تنها راه می رود

 لینكدونی ..

ARCHIVE
 

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار وبلاگ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



جمعه 5 مهر 1387:سرود مردی که تنها راه می رود

 

سرودِ مردی که تنها به راه می‌رود
در برابر ِ هر حماسه من ایستاده بودم.


و مردی که اکنون با دیوارهای ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرین را انتظار می‌کشد
از پنجره‌ی ِ کوتاه ِ کلبه به سپیداری خشک نظر می‌دوزد;
به سپیدار ِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است.
و مردی که روزهمه‌روز از پس ِ دریچه‌های ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچه
بود، اکنون با خود می‌گوید:
«ــ اگر سپیدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سیا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سیا بگذرد، سپیدار ِ من خواهد شکفت ــ

 دریانوردی که آخرین تخته‌پاره‌ی ِ کشتی را از دست داده است
در قلب ِ خود دیگر به بهار باور ندارد،
چرا که هر قلب روسبی‌خانه‌ئی‌ست
و دریا را قلب‌ها به حلقه کشیده‌اند.


و مردی که از خوب سخن می‌گفت، در حصار ِ بد به زنجیر بسته شد
چرا که خوب فریبی بیش نبود، و بد بی‌حجاب به کوچه نمی‌شد.
چرا که امید تکیه‌گاهی استوار می‌جُست
و هر حصار ِ این شهر خشتی پوسیده بود.


و مردی که آخرین تخته‌پاره‌ی ِ کشتی را از دست داده است، در
جُست‌وجوی ِ تخته‌پاره‌ی ِ دیگر تلاش نمی‌کند زیرا که تخته‌پاره،
کشتی نیست
زیرا که در ساحل

مرد ِ دریا
 
 بیگانه‌ئی بیش نیست.


۲


با من به مرگ ِ سرداری که از پُشت خنجرخورده است گریه کن.


او با شمشیر ِ خویش می‌گوید:
«ــ برای ِ چه بر خاک ریختی
 
 خون ِ کسانی را که از یاران ِ من سیاه‌کارتر نبودند؟
و شمشیر با او می‌گوید:
«ــ برای ِ چه یارانی برگزیدی
 
 که بیش از دشمنان ِ تو با زشتی سوگند خورده بودند؟
و سردار ِ جنگ‌آور که نام‌اش طلسم ِ پیروزی‌هاست، تنها، تنها بر
سرزمینی بیگانه چنگ بر خاک ِ خونین می‌زند:


«ــ کجائید، کجائید هم‌سوگندان ِ من؟

شمشیر ِ تیز ِ من در راه ِ شما بود.
ما به راستی سوگند خورده بودیم...»


جوابی نیست;
آنان اکنون با دروغ پیاله می‌زنند!


«ــ کجائید، کجائید؟
 
 بگذارید در چشمان ِتان بنگرم...»


و شمشیر با او می‌گوید:
«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد...
به ستاره‌ها نگاه کن:
هم اکنون شب با همه‌ی ِ ستاره‌گان‌اش از راه در می‌رسد.
به ستاره‌ها نگاه کن
چرا که در زمین پاکی نیست...»


و شب از راه در می‌رسد
بی‌ستاره‌ترین ِ شب‌ها!
چرا که در زمین پاکی نیست.
زمین از خوبی و راستی بی‌بهره است

و آسمان ِ زمین
 
 بی‌ستاره‌ترین ِ آسمان‌هاست!


۳


و مردی که با چاردیوار ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرین را انتظار می‌کشد از
دریچه به کوچه می‌نگرد:
از پنجره‌ی ِ رودررو، زنی ترسان و شتاب‌ناک، گُل ِ سرخی به کوچه
می‌افکند.
عابر ِ منتظر، بوسه‌ئی به جانب ِ زن می‌فرستد
و در خانه، مردی با خود می‌اندیشد:


«ــ بانوی ِ من بی‌گمان مرا دوست می‌دارد،

این حقیقت را من از بوسه‌های ِ عطش‌ناک ِ لبان‌اش دریافته‌ام...
بانوی ِ من شایسته‌گی‌ی ِ عشق ِ مرا دریافته است!»


۴


و مردی که تنها به راه می‌رود با خود می‌گوید:


«ــ در کوچه می‌بارد و در خانه گرما نیست!
 
 حقیقت از شهر ِ زنده‌گان گریخته است; من با تمام ِ حماسه‌های‌ام به

گورستان خواهم رفت
و تنها
چرا که
به راست‌ْراهی‌ی ِ کدامین هم‌سفر اطمینان می‌توان داشت؟


هم‌سفری چرا بایدم گزید که هر دم
در تب‌وتاب ِ وسوسه‌ئی به تردید از خود بپرسم:
ــ هان! آیا به آلودن ِ مرده‌گان ِ پاک کمر نبسته است؟»


و دیگر:
«ــ هوائی که می‌بویم، از نفس ِ پُردروغ ِ هم‌سفران ِ فریب‌کار ِ من

گندآلود است!

و به‌راستی
آن را که در این راه قدم بر می‌دارد به هم‌سفری چه حاجت است؟»


 

سجاد مرادی +اشعار شاملو , +

ویرایش در [جمعه 5 مهر 1387] || [10:09 ق.ظ]

[10:09 ق.ظ] || [+]

Comments []

 

 

 


 مباحث ..

شعر وادبیات...2

مناظره شیطان با خدا...3

عاشقانه...6

سروده های زرتشت...11

اشعار شاملو...4

عکسهای استاد شجریان...2

عکسهای احمد شاملو...2

اشعار فریدن مشیری...1

اشعار فروغ فرخزاد...4


 

 نویسندگان..

سجاد مرادی...35


 

 آرشیو ..

آذر 1387...5

آبان 1387...3

مهر 1387...16

شهریور 1387...6

مرداد 1387...12


 

 صفحات ..

 

 نوشته های پیشین..

بند دهم..-
بند نهم..-
بند هشتم..-
وداع..-
عصیان خدا..-
عصیان خدایی..-
عصیان بندگی..-
کوچه..-
سرود مردی که تنها راه می رود..-
سری دوم..-
سری اول..-
از عمو هایت..-
بند هفتم..-
بند ششم..-
بند پنجم..-

Email
[yahoo]

.(C) Copyright

All Right Reserved

Alireza Asgari !!





Powered by WebGozar

promovare web


Search Engine Optimization and SEO Tools